دیاکودیاکو، تا این لحظه: 14 سال و 6 روز سن داره

فرشته ی کوچک من

جوجه کوچولو

. اینجا کنا روزمره گی ها...پشت میز کارم...وجودم پر از عشق شد...پر از خنده... همان لحظه ای که تو چرخیدی و من اولین بار تو را حس کردم...حست می کنم ....با تمام وجودم...همه ی هستی من...مثل جوجه ای که داره کوچولو کوچولو نوک می زنه... ...
1 تير 1391

نفسم

        نفسم،  شنیدن ص دای قلبت، تمام آرامش دنیا را به من هدیه داد...مثل بارش باران پشت پنجره های مه گرفته،مثل صدای تگرگ در یک روز زیبای بهاری....تپش قلبت در وجود من زیباترین هدیه ایست که تا کنون داشته ام... ...
26 ارديبهشت 1391

کوچولوی نازنینم....

کوچولوی نازنینم... امروز اولین بار است که برای تو می نویسم...بارها و بارها به نوشتن تمام کلامی که در ذهنم بود فکر می کردم...با تو حرف می زدم...با انگشتانم نوازشت می کردم...باران بهاری را به تو نشان می دادم...و روزهایی که خسته و افسرده بودم با فکر تپش قلبت در وجودم ،‌ شاد می شدم...اکنون برای تو می نویسم... برای تو که تمام وجودم را لبریز از عشق کردی...شادیم را درونم پنهان می کنم ،‌ تا به خوشبختیم خدشه ای وارد نشود...نازنینم برای سلامتیت لحظه به لحظه دعا می کنم...و آرزوی در آغوش کشیدنت لحظه ای مرا رها نمی کند... ...
14 ارديبهشت 1391